تبليغاتX
قلب سنگی


تو چه هستي
اين همه آزار دادنم برايت کافي نيست
اين سنگدلي است تو چه هستي؟
 تو چه هستي؟ چطوراشکهاي من برايت اينقدر بي ارزش هستند عزيزم
وليکن چرا من راضي به آزار از جانب تو هستم

و تمام وجودم متعلق به توست
 يعني چرا من به مورد ستم واقع شدن در دستان تو رضايت مي دهم

اي واي اگر معناي عشق اين باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد
اگر قسمت من اين باشد که با عذاب تو زندگي کنم
 زندگي خواهم کرد

 فکر نمي کني سنگدلي است؟ 
سنگدلي است که من را درعشق خود فريب مي دهي
سنگدلي است تمام دوست داشتن و سالهاي زندگي وعشقم 
به سرعت از بين بروند
و بازيچه اي براي راحتي تو باشد

 
تمام محبت و جايي که در قلبم داشتي , تمام آرزوهايم به سرعت نابود شدند

اي واي اگر معناي عشق اين باشد
 
اگر گناه من دوست داشتن توست هرگزتوبه نخواهم کرد
 
اگر قسمت من اين باشد که با عذاب تو زندگي کنم
 زندگي خواهم کرد  

 

 
عشق برای تو 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 23:19 |
 
محبت شديدي که سابقا ابراز مي کردم
دروغ وبي اساس بود و در حقيقت نفرت به تو
روز به روز زيادتر مي شود و هرچه بيشتر ترا مي شناسم
پستي و وقاحت تو بيشتر در نظرم آشکار مي گردد.
در قلب خود احساس مي کنم که ناچار بايد
از تو دور باشم و هيچگاه فکر نکرده بودم که
شريک زندگي تو باشم زيرا ملاقاتهايي که اخيرا با تو کردم
طبيعت و زمانه روح پليدت را آشکار ساخت و
بسياري از اخلاق و صفات تو را به من شناساند و مي دانم که
خشونت طبع و تند خوئي ترا بدبخت خواهد کرد.
اگر عروسي ما سر بگيرد مسلما همه عمر خود را با تو
به پريشاني و بد بختي خواهم گذراند و بدون تو عمر خود را
در نهايت شادکامي طي خواهم کرد در نظر داشته باش که روح من
هيچگاه به تو رام نخواهد شد و نفرت و کينه ام پيوسته
متوجه تو است اين نکته را بايد در نظر داشته باشي و بداني که
از تو مي خواهم آنچه را که گفته ام شوخي و مسخره نکني و بداني که
اين نامه را از صميم قلب مي نويسم و چقدر تاسف مي خورم اگر
باز هم در صدد دوستي با من باشي با نهايت نفرت از تو مي خواهم
که از پاسخ دادن به اين نامه خودداري کني زيرا نامه هاي تو سراسر
مهمل و دروغ است و نمي توان گفت که داراي
لطف و حرارت مي باشد بطور قطع بدان که هميشه
دشمن تو هستم و از تو به شدت متفنر هستم و نمي توانم فکر کنم که
دوست صميمي و وفادار تو هستم!

دوست خوبم
اگر مي خواهي بداني که راز اين نامه چه بوده است نامه را يک بار ديگر يک خط در ميان بخوان
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه ششم اسفند 1386 و ساعت 1:26 |
 

ساده بودم ساده
                            پاک مثل کف دست
                                                      من چه ميدانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
                        به تو عاشق بودم
                                                شدم آيينه تو
                                                            صاف و صادق بودم
 تو به من مي گفتي ساده بودن زيباست
                                         عشق مثل خود تو
                                                             ساده مثل خودماست
عشق ساده نبود...
               عاشقي ساده نبود...
                                               همسفر اهل سفر راهي جاده نبود
اتفاقي کوتاه عشق هم آمد و رفت
قصه من اين بود اين سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد ,
 

من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ريخت...
من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
فريادزنم، فرياد: من عشق نمي خواهم، معشوق نمي خواهم...
 مي خندم و مي رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمي بافم بر شانه هر بادي ، کاشانه نمي سازم
من زشت نمي گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
من ياد گرفتم عشق بيگانه نمي داند ليکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز : دنياي خودم گرم است من دوست نمي خواهم!!!
 
 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 13:54 |
 

ساده بودم ساده
                            پاک مثل کف دست
                                                      من چه ميدانستم ساده بودن سخت است
به تو دل خوش کردم
                        به تو عاشق بودم
                                                شدم آيينه تو
                                                            صاف و صادق بودم
 تو به من مي گفتي ساده بودن زيباست
                                         عشق مثل خود تو
                                                             ساده مثل خودماست
عشق ساده نبود...
               عاشقي ساده نبود...
                                               همسفر اهل سفر راهي جاده نبود
اتفاقي کوتاه عشق هم آمد و رفت
قصه من اين بود اين سراغازم شد بعد از آن قصه عشق هم هم آوازم شد ,
 

من گريه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ريخت...
من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...
فريادزنم، فرياد: من عشق نمي خواهم، معشوق نمي خواهم...
 مي خندم و مي رقصم فرياد زنم , فرياد : اينگونه خزانم را در عشق نهان کردم
من درد جدا بودن، بر گور عيان کردم افسوس نخواهم خورد ،
افسانه نمي بافم بر شانه هر بادي ، کاشانه نمي سازم
من زشت نمي گويم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،
من خسته و رنجورم امروز چنان ديروزافسوس نخواهم خورد
من ياد گرفتم عشق بيگانه نمي داند ليکن به دل شادم
سرمشق کنم امروز :

 دنياي خودم گرم است من دوست نمي خواهم!!!
 
 

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 و ساعت 13:54 |

* ولنتاين يا همان روز عشاق هر ساله در سراسر جهان در 14 فوريه برابر با 25 بهمن جشن گرفته ميشود.
* سمبلهاي ولنتاين شامل موارد زير ميباشد:
1- شكل يك قلب ساده و يا تير خورده: از آنجـايـي كـه قـلب مركز
احساسات عميق،اصيل و پر شور است. قلب تير خورده آسيب پذيري
عشق را نشان ميدهد. هنگامي كه شما از سوي معشوق خود طرد
ميشود. قلب تير خورده نشانه پيوند و اتحاد زن و مرد نيز ميباشد.


2- كيوپيد(CUPID): كـه به شـكل يك كودك برهنه، فربه و
بالدار ترسيم ميگردد. اين كودك شيطان با لبخندي موذيانه
تـيـر و كمان نيز با خود حمل ميكند. چنانچه يكي از تيرهاي
اين كودك به قلب فردي اصابت كند وي فورا عاشق ميشود.
كـيوپيد در واقع پسر ونوس الهه عشق و زيبايي در افسانه
هاي روم باستان مي بـاشد. معني لغوي آن "آرزو " است.
كوپيد برخي اوقات آمور(AMOR) نيز ناميده ميگردد. همتاي
كوپيد در افسانه هاي يوناني اروس ((EROS نام دارد.

3- كبوتر،قمري و مرغ عشق: اين پرندگان
نماد وفاداري، پاكي و معصوميت هستند.


4- گل رز: گل سرخ شهبانوي گلهاست. نماد جنگ و صلح، عشق و
گذشت.


5- تور: جنـس دستـمال خانم هـا را در گـذشـته تشـكـيـل
ميـداده است. در زمــانهاي ديرين رسم برآن بوده كه هرگاه
دسـتـمال خـانمـي به زميــن مي افتاد مردي كه متوجه آن
ميشده بلافاصله آن را از زمين برداشته و به زن ميداد.


6- گره هاي عشق: از يك سري حلقه هاي در هم تنيده و بافته
شـده تشكـيـل يـــافته اند. اين حلقه ها آغاز و پاياني ندارند و نماد
عشق جاوداني و پايدار است.


7- علامت"X":اين علامت به معني بوسه در كارت هاي تبريك و نامه هاي روز ولنتاين است.

8- روبان قرمز: اين رسم به زمانهاي قديم بازميگردد كه شواليه ها
هنـگـاميكه عـازم جنـگ بودند نوار يا روسري از معشوقه خود دريافت
كرده و آن را به يادگار با خود ميبردند.

HAPPY VALENTINE 'S DAY................................TO ALL LOVERS

kissssxxx

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 18:22 |

 
ته اين کوچه زه تاريکي شب بم بست است
سر اين کوچه رقيبي دارم
که مرا مي خواند
تن من راهي نيست
تن من خسته تراز پاييز است
تن من چرخش ايام کبودش کرده
يک صدا مي خوانند
همه اعضاء کبود
که تو را راهي نيست
که تو را کاري نيست
مي زنم نعره که فرو رفته ايد به مرداب خيال
هست اميد از اين چرخش ايام سياه
با همه تيرگي اين شب سرد
با خودم مي گويم
که اميد است به صبحي روشن
که مرا باز برد به سر کوچه تنگ
تا ببينم رخ ياري
که به او مي بالم 
 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 18:29 |

گوش کن دوست خوبم
گوش کن
به حرفهاي اين دل کوچک من هر چند وقت نيست اما گوش کن
آري گلم، درد و دلهايم از بي کسي است پس لحظه اي هر چند کم اما گوش کن
 
گاهي اوقات دلم هوس چه چيزايي مي کنه
بعضي وقتا دلم به ياد چه کسايي مي افته
جالبه ، شايدم خنده دار، نه اصلاً بيشتر گريه داره
مي خواي بخندي بجاش اشکت در مي ياد
مي خواي گريه کني ولي مجبوري که بخندي آخه خندت نمي ياد
چه صبورم من
چه صبوري تو
و چه سخت و شکننده
محزون با لبهايي بسته
از اين شگفتي زمان مات موندم
و تو چرا اين همه سردي
و من چرا هنوز مشتاق
سرديت مثل يخه
نه مثل برفه
نه اصلاً مثل خود سرماي آزار دهنده چله زمستونه
و من مثل يک بذر توي چله زمستون جوونه زدم
از کجا بايد مي دونستم که چه فصلي يا چه هوايي
طفلکي دلم چه خوش بود به همه چيزاي اين دنيا
آخ قربون بعضيا که به آدم مي گن الکي خوش
راست مي گن به خدا
ديگه کاشکي و شايد و اما هيچ اثري نداره
يه روزي بالاخره بايد جوونه بزني
ولي کجا و کي اين مهمه
اگه عجله نداشته باشي خيلي خوبه
ولي اگه مثل من عجول باشي و دست و پات و گم کني ، اونوقت سرگذشتت مي شه...؟
آخه پس جاي صبوري چي مي شه؟
نه هيچ کس نيست که بهمون بگه بالاخره تکليفمون چي مي شه؟
من مي دوم از پي تو
تو مي دويي از پي او
و همه داريم دنيال همديگه مي کنيم
مثل بازي احمقانه بچگي ها
مي دوني چرا احمقانه است
چون وقتي بچه گيامون ياد گرفتيم تا مي تونيم دنيال هم بدوييم و قايم بشيم که کسي ما رو پيدا نکنه و بگيره
شد بازي واقعي وقتي که بزرگ شديم
حالا ديگه لذت بچگي ها رو نداره
حالا ديگه خيلي خيلي تلخ شده
آخ خدا جون کاش مي شد که يه روزي حداقل يه روز
همه وايسيم
اونوقت شايد همه همديگه رو پيدا مي کرديم
واي چه کيفي داشت
آره تو خودت مي دوني که چقدر دلاي کوچيک ما براي همديگه تنگ مي شه
آخ چه کيفي داره دلتنگي
و چه کيفي داره وقتي دلتنگيت تموم مي شه
اما خيلي وقته که خسته ام
ديگه حوصله اي واسه قايم موشک بازي و دلتنگي و خيلي چيزاي ديگه ندارم!!!
فقط مي خوام کنارم باشي
مي خوام پيشم بموني براي هميشه
هميشه يعني هميشه
يعني همه جا
يعني تا ابد
واي که چقدر قصه ها و غصه هامون زياده
و چه قدر حرف داريم واسه گفتن
اما هميشه يه جايي تويي درد و دلامون کم مي ياريم
واسه اينه که درد و غصه هامون هيچ وقت تموم تموم نمي شه
منم الان کم آوردم
دلم مي خواد تا ته دنيا درد و دل کنم
اما نمي شه
اما نمي ياد
يکي داره از اون دور دورا بهم مي خنده
صداي خنده هاش رو و صداي گريه هام رو خوب مي شنوم
اينجا ديگه آخر تموم حرفاي امروزمه
واسه فردا درد و دلاي تازه دارم
به حرفام گوش مي کني؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 17:31 |

توي مرداب نگاهت يه نفر داره ميميره
دست و پا ميزنه اما واسه موندن خيلي ديره
يکي اينجا روبرومه که خراب آرزوشه
 يه مسافر غريبس که با مردم نميجوشه
يکي که بخاطر تو با يه دنيا در ميفته
حتي واسه بس وفائيت شعر عاشقونه گفته
روبروم نشسته بي تو زل زده تو چشماي من
ميگه با سرخي آواز تلخي سکوت و بشکن
اون منم همون که عشقت مثه ايينه روبروشه
اون منم همون غريبه که با هيچکس نميجوشه
يکي که فروغ چشماش از همون مرداب خيسه
خط به خط گلايه هاشو ميخونه نمي نويسه

شاعر مهديه عرب
                                     از آلبوم مصلوب عشق

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:3 |


ديگر نگران فردا نخواهم ماند،
  نخواهم خواند،
نمي دانم ولي شايد،
زندگي وسر مستي را در سراب نامت، جستجو ميكردم  
ولي حالا در بيابان تنهايي ام
در دشت احساسم
در آسمان ابري قلبم فكري ديگر روييده
در تلالو آبي دريا نگاهي را دو باره روبه روي چشم خود احساس كردم
ولي ديدم آن هم  همان فرداي بي قانون من بوده
زمان را خواستم در دست خود گيرم كة شايد در قبال ساعتي با من بودن براي من براي قلب من نقشي نه چندان سخت را در پرده ابهام روحم بارور سازد
ولي حالا او نيز در توقف و انعكاسش
سر سازگاري ندارد
گوشم از فريادهاي كهنة تاريك پر گشتة زنگ مي زند گوشم او نيز ياراي شنيدن  ندارد چرا وصد چرا     
بگذاريد تا تنها باشم در دشت احساسم،
بي من شوم بگذرم واز قانون طبيعت رهايي يابم
شايد او هم خوا ست تا ديگر من نباشم وشايد خواست پيمان ببندد تا فردايي ديگر ويران كنم قلبم وجودم
تاروپودم را

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 18:0 |

 

 
تا حالا فكر كردي از صبح تا شب چقدر مجبوري خودت نباشي
چقدر مجبوري كه احساساتت‌رو به كسي نشون ندي
چقدر مجبوري به بقيه دروغ بگي تا خودتو قايم كني
چقدر مجبوري كارهايي‌رو انجام بدي كه هيچ لذتي برات ندارن
چقدر مجبوري كه از ترس نه بگي
چقدر مجبور شدي واسه كارايي كه اصلا برات لذتي نداشتن خودتو تو منگنه بذاري
چندبار خواستي گريه كني و نكردي
چندبار خواستي بخندي ولي نخنديدي
 
................
 
چرا ماها عادت كرديم اون جور كه خودمون دوست نداريم زندگي كنيم
چرا مجبوريم از ترس اين كه بقيه تاييدمون نكن كارايي‌رو بكنيم
 
................
 
همه اين اجبارا و بايد و نبايداا نمي‌ذاره شبااا راحت بخوابيم
خيلي وقته دوست داريم مثه يه بچه كه از دنيا غافل و تو دنياي خودش بخوابم
 
................
 
(مي‌دوني داشتم فكر مي‌كردم ما به اين طور زندگي كردن عادت كرديم (ترك عادت موجب مرض است
ولي خوب مي‌دوني مي‌شه يه كم اين فشارو كمتر كرد.. نمي‌شه ؟؟؟
 
................
 
مثلا اين كه ياد بگيريم احساساتمونو نشون بديم
اگه از دست كسي شكايتي داشتيم به يه روش خوب به اون بفهمونيم
اگه ازمون نظر خواستن هموني رو بگيم كه باور داريم
براي هيچ‌كس نقش بازي نكنيم
ياد بگيريم كه راحت بگيم نه
 
+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:19 |

 
زير اين گنبد نيلي زير اين چرخ کبود
توي يک صحراي دور يه برج پير و کهنه بود
يه روزي زير هجوم وحشي بارون و باد
از افق کبوتري تا برج کهنه پرگشود
برج کهنه سرپناه خستگيش شد
مهربونيش مرحم شکستگيش شد
اما اين قصه برج و کبوتر سرآغاز يک دلبستگي شد
اول قصمونو تومي دونستي، مي دونستي
من نمي تونستم برم تو مي تونستي، مي تونستي
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد
التماس و اشتياق يه چشه برج و نديد
عمر بارون عمر برج کهنه بود
بعد از اون حتي تو خوابم اون پرنده رونديد
اي پرنده من اي مسافر من
  من همون پوسيده گوشه نشينم
هجرت تو هرچي بود معراج تو بود
اما من اسير مرداب زمينم
 
+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 و ساعت 0:16 |
 

گله دارم
ميان قاصدكها مي شود از حرير خانه ساخت
تن پوشي از بهار و ستاره
تو فرياد مي زني كه سكوت دژخيم شب خواهد شكست
و خورشيد آيا هنوز براي طلوع ترديد دارد؟
خستگي بار سفر را از تن به درخواهيم كرد
اگر دست نوازشگر نسيم غبار از تنهايمان بيرون كند
غصه ها را مي شود جارو كرد؟
من از تو مي پرسم در هياهوي اين دشت، سراغ نواي مهرباني را مي گيري كه لطافتنش را رهگذران بي خيال حس نخواهند كرد
دستي سبز مي خواهم
سراغ از كه بگيرم؟
چرا اين جاده خاموش لب وا نميكند تا بدانم كه انتها و پايان كجاست؟
تا كجا بايد رفت؟ تا كجا مي توان رفت؟
از اويي كه رفت
از اويي كه نماند تا ببيند دشنه فراقش تا كجاهاي تار و پود اين قلب دردمند را دريده، گله دارم
از اويي كه ناجوانمردانه سيلي روزگار را بر كبود صورتم ديد و رنگ نباخت
و من چه مظلومانه در خود فرو مي برم اعترافي را كه بايد سالها پيش با فرياد بر سرش مي كوبيدم
ديگر نفسي نمانده كه بشود از اين دل زخمديده و مجروح داد سخن داد
هواي تو ديگر در سرم نيست، نبايد از تو رنجيد
دست سنگين زمانه اينگونه بر زمينم كوفت
مرحمي نيست تا بشود بر اين زخم كبود بگذاري
و اين زخم هم ديگر بهبود يافته
و شايد هم كهنه شده ...

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 12:3 |

يك نفر هست كه از پنجره‌ها
نرم و آهسته مرا مي‌خواند
گرمي لهجه باراني او
تا ابد توي دلم مي‌ماند
يك نفر هست كه در پرده شب
طرح لبخند سپيدش پيداست‌
مثل لحظات خوش كودكي‌ام‌
پر ز عطر نفس شب‌بوهاست‌
يك نفر هست كه چون چلچله‌ها
روز و شب شيفته پرواز است
توي چشمش چمني از احساس
توي دستش سبد آواز است
يك نفر هست كه يادش هر روز
چون گلي توي دلم مي‌رويد
آسمان، باد، كبوتر، باران‌
قصه‌اش را به زمين مي‌گويد
يك نفر هست كه از راه دراز
باز پيوسته مرا مي‌خواند

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 11:58 |

ديدي دلت شکست
روي زمين ريخت،ريز ريز،تکه تکه
و آسمان باز آبي ماند!
ديدي روح سبزت زير چرخ ماشين هاي خارجي لجن مال ميشد و قيامت هم نشد
ديدي پاهايت از خستگي زار ميزدند و همه آنها که شبها برايشان گريه ميکردي،روزها به خاطرشان از ابزارهاي انساني طعنه مي شنيدي
حتي در کوچه بن بست، نم از باران و برکت،رحمت خدا
به فکر کفش هاي پاره تو نبودند،آرام و مؤدب به فکر نگاه عشق هاي مغازه اي شان بودند!
ديدي مردانگي مي ميرد، و فلک باز فلک ميماند
ديدي آفت همه شکوفه هاي درخت سيب را کشت و طبيعت ساکت بود
ديدي که مي مردي و خدا هم با تو ميمرد؟
ديدي عشق را سر بازار، با جنون و ابتذال حراج ميکردند
و الهه اي حفاظتش نمي کرد!
ديدي خدا را شکستند، باز ساختند، شکل يک دستگيره ي زيبا براي دروازه قدرت!
و هيچ فرشته اي از او دفاع نمي کرد!
به خود مي گويي ديدي!
ولي به ديدنت سوگند که نديدي!
اگر مي ديدي امروز چشمي بودي، که دنيا به تو از آن نگاه ميکرد
« دنيا تو را مي ديد نه تو دنيا را !»
اگر ديده بودي اصلا ميدانستي براي زندگي نيازي نيست ببيني!
کاش همين حالا ببيني، که افسانه ها مي ميرند
محبت يک دروغ است و شرف يک واژه براي زيبايي اتاق پذيرايي
وجاهت
کاش همين حالا ببيني...اي کاش ببيني
اي کاش همين حالا که حرفت را در گوش ديوار زمزمه مي کني
ببيني
که ديوار هم تو را نصيحت مي کند!

 

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 11:54 |

کاشکي هيچ وقت بزرگ نمي شدم
تا خيلي از چيز هارو نمي فهميدم
 تا بدي ها و  بدبختي ها رو نمي ديدم
کاشکي معني دلتنگي رو نمي فهميدم
کاشکي بود و نبود هيچ کس واسم مهم نبود
کاشکي مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم
خوابم ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمي کردم
مثل ديونه ها از خواب بلند نمي شدم
 کاشکي معني چرت عشق رو نمي فهميدم
کاشکي مثل بچه ها که رويا شون بودن با مادرشونه
مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچي نمي فهمه
منم هيچي نمي فهميدم نمي ديدم و دوست نداشتم
مثل بچه ها با يه گريه کردن اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتي هم که بيدار ميشدم
 همه چي يادم رفته بود بازم ميخنديدم
کاشکي مثل بچه گي که فقط با آغوش مادرم آروم مي شدم
مي فهميدم که هيچ آغوش گرمي  و هيچ بغل کردني رو حتي تو روياهام
نبايد با اون عوض کنم چون هيچ کس جز اون اين لياقت رو نداره
چقدر بچه گي خوب بود ما خبر نداشتيم!!!
 
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 11:40 |
 

سلام دوستای خوبم

خیلی وقت بود که دیگه نیومدم اما این بار پیشامد بدی نبود بلکه به خاطر اینکه دانشجو شدم

اما از این به بعد همه رو جبران میکنم

موفق باشید


کاشکي هيچ وقت بزرگ نمي شدم
تا خيلي از چيز هارو نمي فهميدم
 تا بدي ها و  بدبختي ها رو نمي ديدم
کاشکي معني دلتنگي رو نمي فهميدم
کاشکي بود و نبود هيچ کس واسم مهم نبود
کاشکي مثل اون موقع ها شبها تا سرمو ميزاشتم زمين راحت ميخوابيدم
خوابم ميبرد ديگه هر شب به يک چيز فکر نمي کردم
مثل ديونه ها از خواب بلند نمي شدم
 کاشکي معني چرت عشق رو نمي فهميدم
کاشکي مثل بچه ها که رويا شون بودن با مادرشونه
مثل بچه ها که همه ميگن بچه هستش هيچي نمي فهمه
منم هيچي نمي فهميدم نمي ديدم و دوست نداشتم
مثل بچه ها با يه گريه کردن اروم ميشدم خوابم ميبرد وقتي هم که بيدار ميشدم
 همه چي يادم رفته بود بازم ميخنديدم
کاشکي مثل بچه گي که فقط با آغوش مادرم آروم مي شدم
مي فهميدم که هيچ آغوش گرمي  و هيچ بغل کردني رو حتي تو روياهام
نبايد با اون عوض کنم چون هيچ کس جز اون اين لياقت رو نداره
چقدر بچه گي خوب بود ما خبر نداشتيم!!!
 

 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 18:37 |
سلام دوستاي خوبم

بابت اين چند مدت که اپ نکرده بودم دلايل زيادي دارم
راستش واسه يکي از دوستاي دوران مدرسهام اتفاق بدي افتاد که به طبع مثل توپ صدا کرد و بد جوري به همم ريخت !!!
اين مطلب رو هم به درخواست دوستام ميذارم
شايد کمي به خودمون بيايم ...
لطفا نظرتون هم بديد تا بدونم شما چي فکر ميکنيد
شاد باشيد و خوشبخت

 

محکوم
 
 
فراموش نمي کنم
با آن چشم هاي شيطاني تنم را لمس مي کرد
نوازش دست هاي کثيفش روحم را آزار مي داد
نفسش بوي تعفن مي داد
لب هايش گرماي نفرت انگيزي داشت
با هر بوسه احساس مي کردم به من خيانت شده
بارها مي خواستم فرار کنم
ولي زنداني اش بودم
من محکوم بودم تا به او تن بسپارم
محکوم به هرزگي
داشتم تاوان مي دادم
تاوان فراموش کردن آدميت
فراموش کردن معصوميت دخترانه ام
 

زندگي سر گذشت در گذشت آرزوهاست
  

+ نوشته شده توسط مینا در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386 و ساعت 17:28 |
 


 
همه چيز از من شروع مي شود
 
             از حسي بيهوده
                      از لبخندي وسوسه انگيز
             و از اميدي پوچ ...
                            هميشه از من شروع مي شود
                             از غبار روبي صندوقي کهنه
                           از روشن کردن شمعي نيمه سوخته
                                  و از حبابي بر آب نشسته ...
 
 
 
  
                         همه چيز با تو تمام مي شود
                         با خيالي پيش تو مانده
         با غروري در هم شکسته
                          و با دربي هميشه بسته ...
هميشه با تو تمام مي شود
  با زورقي بر گل نشسته
           با دلي از غم شکسته
        و با کلامي در سينه دفن شده ...
                              همه چيز با تو تمام مي شود
                               هميشه بي تو تمام مي شود
 
 
 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 12:2 |
 

 

نميتوانم عهد کنم که
تغيير نخواهم کرد
نميتوانم عهد کنم که
خلقيات متفاوت نخواهم داشت
نميتوانم عهد کنم که
گاهي احساسات تو را جريحه دار نخواهم کرد
نميتوانم عهد کنم که
اشفته نخواهم شد
نميتوانم عهد کنم که
اشفته نخواهم شد
نميتوانم عهد کنم که
همواره قوي خواهم بود
نميتوانم عهد کنم که
قصوري نخواهم کرد

اما...

مي توانم عهد کنم که
همواره پشتيبان تو خواهم بود
مي توانم عهد کنم که
افکار و احساسات را
با تو سهيم خواهم شد
مي توانم عهد کنم که
تو را ازاد خواهم گذارد تا خودت باشي
مي توانم عهد کنم که
هر کاري بکني درکت خواهم کرد
مي توانم عهد کنم که
با تو خواهم گريست و خواهم خنديد
مي توانم عهد کنم که
با تو کاملا صادق خواهم بود
مي توانم عهد کنم که
با تو خواهم گريست و خواهم خنديد
مي توانم عهد کنم که
کمکت خواهم کرد  تا به هدفهايت برسي

اما...

بيش از همه
مي توانم عهد کنم که دوستت خواهم داشت

+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 و ساعت 18:14 |
 

اينکه تو هميشه اينجايي
که مرا درک کني و بپذيري
و کمکم کني که توی
اين دنياي اشفته تاب بياورم
اگر هر کس کسي مثل تو داشت
دنيا يک باغ پر ارامش ميشد

 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 12:30 |
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 20:6 |
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 و ساعت 16:5 |
 

تو خوشبختي
آيا سقفي بالاي سرت هست؟
ناني براي خوردن ،
 لباسي براي پوشيدن و ساعتي براي خوابيدن داري؟ آري .
نامي براي خوانده شدن ،
کتابي براي آموختن و دانشي براي ياد دادن داري؟ آري .
بدني سلامت براي برداشتن سبد يک پيرزن ،
سخني براي شاد کردن يک کودک ،
دهاني براي خنديدن و خنداندن داري؟ آري .
لحظه اي براي حس کردن،
قلبي براي دوست شدن و خدايي براي پرستيدن داري ؟ آري .
پس خوشبختي ، بسيار خوشبخت .
 

+ نوشته شده توسط مینا در شنبه سی ام تیر 1386 و ساعت 18:22 |
 


اين همان هيچ است كه از هيچي خود مي گويد.
 چرا آخرين برگ به هنگام افتادن از شاخه ي درخت آرزوها خنديد؟!
 مگر نمي دانست كه تنهاترين لحظه هاي عمر شاپركها در خلوت روياي او رقم مي خورد؟!
 ولي باز خنديد و رفت... رفتن از بيداري به خوابي ابدي. اما باز خنديد!
 زمين او را در آغوش گرفت، باد وحشي با آن همه فريب نيرنگ خود با نيشخند مرگبارش بر سر برگ خسته ايستاد، باز برگ خنديد!
 باد با فريادي پر از كينه پرسيد: به چه چيز مي خندي؟
برگ زرد و خسته در حالي كه برق اميد در چشمهايش مي درخشيد به صورت باد نگاهي انداخت.
 سكوتش سرشار از نا گفتني ها بود. باز خنديد و براي هميشه خوابيد!!!
اين بار، باد بود كه مي لرزيد و وحشت در وجودش موج مي زد.
 باد چه در چشمهاي برگ ديد كه اين گونه پريشان شده بود؟؟! زمين لب به سخن آورد و گفت: بهار در راه است...
اين تكرار هميشگي حيات است كه اين تازگي را در قلب زمين جاي مي دهد.
لحظه اي چشمهايم را مي بندم و به اولين چيز كه به ذهنم ميرسد فكر مي كنم. چيزي جز تو به يادم نمي آيد. آخر چرا؟!   
خوب اين رسم عاشقي است، ديگر غصه بس است. بايد خنديد! خنديد به آن همه پوچي و بي ثمري. ولي، ولي بهار در راه است...
به اميد روزي كه از هيچ نباشد هيچ                
 

 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 11:56 |


• • وقتي زندگي چيز زيادي به شما نمي دهد، بخاطر اين است كه شما چيز زيادي از آن نخواسته ايد

+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:31 |


چه دلپذيراست
اينکه گناهانمان پيدا نيستند
وگرنه مجبور بوديم
هر روز خودمان را پاک بشوييم
شايد هم مي بايست زير باران زندگي مي کرديم
و باز دلپذيرو نيکوست اينکه دروغهايمان
شکل مان را دگرگون نمي کنند
چون در اينصورت حتي يک لحظه همديگر را به ياد نمي آورديم
خداي رحيم ! تو را به خاطر اين همه مهرباني ات سپاس ...


+ نوشته شده توسط مینا در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:12 |

  
از وقتي که مردم
دلتنگي هايم چندين برابر شده است.
يادت هست؟
حتي آن روزها که تمام ثانيه هايش را
با تو بودن خرج مي کردم
آرام و بي صدا مي گفتمت:
دلتنگم.
و اين دلتنگي لعنتي هيچگاه رهايم نکرد
تا لحظه ي مرگ.
دوستت دارم شيرين ترين کلمه اي ست که
در اين مکان عجيب و غريب برايت مي نويسم.
وقتي تازه زير خاکي شدم
قديمي تر ها تشر مي زدند
که چرا هنوز هم به آن بالا فکر مي کني؟
در اين جا
انديشيدن به آن بالاها چندان خوشايند نيست.
هنوز موريانه ها به چشمانم نرسيده اند.
مي داني؟
من نگران قلبم هستم
اگر آن را هم بخورند
ديگر با کجاي وجودم بايد دوستت داشته باشم؟
اينقدر از من نترس
شب سوم بعد از مرگم
آمدم به خوابت که همين را بگويم،
اما از ترس جيغ زدي و از خواب پريدي.
نفهميدم چرا تا اين حد وحشت کردي !
اما ببين...
به خدا من همان عاشق سابقم
فقط...
فقط کمي مرده ام !
همين......
 
 
+ نوشته شده توسط مینا در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 11:43 |

 
هنوز چشمانت با چشمانم عشق بازي مي کند
شايد باور نکني!!!
 در تمام شعرهايم
احساست مي کردم ... ودلم
اين غم دان پر درد
اين صندوقچه اسرارت
هواي تو را بارها مي کرد
و من قول تو را براي فردا ، بارها به او مي دادم
و او مانند يک بچه از براي ديدنت
مدت ها غروب آفتاب را نظاره مي کرد و
هنگامه شب مرا به اغما مي کشاند....
و من عاجز از گفتن چيزها و ندانسته ها
بارها او را تنبيه مي کردم.....!!!
نميدانستم تو آنقدر برايم با ارزش بودي
که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم
اين مرد.......
اين من!!!
نتوانست هيچگاه بگويد که چه دردي دارد.....
و در تمام لحظه ها اشک خدا را هم بر روي ديدگانش مي ديد
اما...
امروز آن باران بوي ديگري داشت...
در حوالي گلدان خالي دلم
و صداي آن از بس که دلم خالي بود
مي پيچيد و ساعتها صداي باران برايم تکرار دقايق بي سرانجام بود
آن درد.....درد ديدن و نگفتن کاش مي مرد
اما اشکهاي خدا هم ديگر فايده اي ندارد................
 

+ نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386 و ساعت 12:18 |
تصور میکنم این مطلب با قبلی مرتبط هست

 اینه که واستون میگذارمش

امیدوارم که مورد توجه واقع شه

 

 

من دلم ميخواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش دوستانم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
 هر كسي ميخواهد وارد خانه پر مهر و صفامان گردد
شرط وارد گشتن شستشوي دلهاست
شرط آن داشتن يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي ميكوبم
و به يادش با قلم سبز بهار مينويسم
اي دوست خانه دوستي ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانه دوست كجاست
 

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 16:45 |

خانه دوست کجاست ؟در افق بود که پرسيد سوار
آسمان مکثي کرد
رهگذر شاخه ي نوري که به لب داشت به تاريکي شن ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت
نرسيده به درخت
کوچه باغي است که از خواب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه ي پرهاي صداقت آبي است
ميروي تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر به در مي آرد
پس به سمت گل تنهائي مي پيچي
دوقدم مانده به گل
پاي فواره ي جاويد اساطير زمين ميماني
و تو را ترسي شفاف فرا مي گيرد
در صميميت سيال فضا خش خشي مي شنوي
کودکي مي بيني
رفته از کاج بلندي بالا
جوجه بر مي دارد از لانه نور
واز او مي پرسي
خانه دوست کجاست ؟

سهراب سپهري

+ نوشته شده توسط مینا در سه شنبه نوزدهم تیر 1386 و ساعت 16:40 |


Powered By
BLOGFA.COM